
میخواهم برگردممیخواهم برگردم به روزهای کودکی آن زمان کهپدرتنها قهرمان بود.عشق تنهادر آغوش مادرخلاصه می شدبالاترین نقطه زمین شانه های پدر بود.بدترین دشمنانم،خواهروبرادرهای خودم بودند.تنهادردم،زانوهای زخمی ام بودندتنهاچیزی که میشکست اسباب بازیهایم بود.ومعنای خداحافظ ،تافردابود..........
ادامه مطلب
xa0آنکس که می گفت دوستم دارد عاشقی نبود که به شوق من آمده باشد رهگذری بود که روی برگهای خشکxa0 پاييزی راه می رفتxa0،xa0صدای خش خش برگهاxa0همان آوازی بود که من گمان می کردم ميگويدxa0: دوستت دارم...
ادامه مطلب